به نام آفریدگار عشق
سلامی به گرمی نفس عاشق به وجود سبز عشق .. عشقی که وجود سبزش گرمابخش جانم است ..به راستی این دل چه بهانه ی زیبایی را برای گلایه از روزگار برگزیده .. روزگار .. نه .. چرا سنت شکنی نکنم .. دل گر از روزگار می نالد ، طلب یار دارد .. ولی من به کدامین بهانه از روزگار بنالم .. چگونه روزگاری را مقصر بدانم که خود آنرا رغم میزنم .. چگونه داشته هایم را نخواهم ، حال آنکه خودخواسته بدستشان آوردم .. آیا بجز این است که هرآنچه امروز بر من می گذرد همان بوده که دیروز می خواستم .. پس امروز را دریاب تا فردا را خواستنی یابی ....
گوش کن! .. بشنو! .. آری این عشق است که همزبانی می کند .. عشق است که میگوید .. آری .. چه میگوید .. می شنوم .. چه آشناست .. گویی بارها وجودی ، در گوشهایم نجوا کرده ........
" خواستن ، تنها فاصله ی بین داشتن و نداشتن است "
آری .. این عشق است که زبان به اعتراف گشوده و راز رسیدن فاش می کند .. تصور کن .. به راستی مگر نه این که وجود من است که جهانم را می سازد .. مگر نه این که وجود من است ، برترین نشانه های خداوند در جهان .. مگر نه این که وجود من است منشا قدرت در جهانم .. مگر نه این که وجود من است ، آغاز هر رویداد .. مگر نه این که ،
وجود من است سر چشمه ی هر آنچه در جهانم هست و نیست

پس نعره می کشم .. با صدایی بس رسا میگویم :
من می خواهم .. من او را می خواهم .. من از این جهان ــــــ را می خواهم .. آری .. اکنون در برابر اراده ام جلوداری نمی یابم .. گویی جهان رام شده ی خواست من است ..
پس ای جهان بدان که
این خواست ، خواستنی ترین خواسته ای ست که خواسته ام
به امید عشق ...
(با اندکی ویرایش بمناسبت آماده سازی بلاگ برای جشنواره وبلاگ نویسی)
.. پناهم باش ..
بنام پروردگار مهربان .. خدای زمین و آسمان .. و .. یگانه پناه بی پناهان
******
بدنبال پاسخی از برای انبوه تردیدها میگردم و میگردم .. تردیدهایی که در جانم لانه می کنند .. کیست که پاسخی آرام بخش جان دهد مرا .. کیست که جان از تردیدهای جانم بستاند .. کیست که پناهی دهد جانم را ....
گشتم و میگردم .. نیافتم و نمی یابم جز خدایم .. نیست .. نیست جز خدایم پناهی ، جانم را .. نیست .. نیست جز خدایم تسکینی ، افکارم را .... آری .. تسکین از برای افکار طلب دارم .. داد از درد تلاطم افکار .. افکاری که جان آزارند ..
پروردگارا .. پناه ده این بی پناه را که جز پناه گاهت نمیابد دگر پناهی .. تا وجودم ، حتی قدر یک نفس بیآساید ..

چشم امید به تو داشتن چه زیباست .. آیا به راستی این افتخارم نیست که یگانه پناهی چنین بزرگ دارم !!؟...
..... کاش من هم ـــــ ـ ــــ ــــ را داشتم .....
(با اندکی ویرایش بمناسبت آماده سازی بلاگ برای جشنواره وبلاگ نویسی)
بنام هستی بخش بی همتا .. او که بی منت به بندگانش می بخشد و جز سپاسش نخواهد ...
برای تو می نویسم .. ای ناجی آخرین .. ای بهترین .. محبوب من .. لحظه هایم را با یاد تو به گذشته می سپارم .. زندگی را به امید تو پیش می برم .. این دل بهانه ی تو را دارد .. نا حقی ست اگر گویم حق ندارد .. حق دارد ، چون تو را کم دارد .. حق دارد ، چون طلب سهم خود دارد .. سهمی از یک دنیا .. به راستی این دل کوچک ، سهمی به اندازه عشق ، از این دنیای بزرگ ، ندارد ...
خداوندا .. بشنو .. بشنو که شنوایی جز شما ندانم ...
پروردگارا .. ببین .. ببین که بینایی جز شما ندارم ...
خداوندا .. این منم .. محیا می شوم .. یاد داری .. یاد داری که خود مرا به این راه فرا خواندی .. یاد داری که شرط رسیدن را طی مسافت سخت خواندی .... یاد دارم .. یاد دارم که غرق شده ی برکه ی پایاب پوچی ها بودم .. یاد دارم که رسیدن را به دیدن پوچی ها باخته بودم .. اما حال .. بیاد می سپارم .... بیاد می سپارم هر آنچه بر من در این مسافت گذشت .. آری .. بیاد می سپارم ، چون گذشته ، نقشه ی راهم است ...

جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
لذت تماشا را ، با یاد ــــ یار بر خود حرام گردانیده ام .. می کوشم ... می کوشم تا تو را لایق باشم ..
(با اندکی ویرایش بمناسبت آماده سازی بلاگ برای جشنواره وبلاگ نویسی)
بنام یگانه پروردگار مهربان
خدایا .. عشق من پاکه .. درسته عشقی از خاکه
برای تو می نویسم .. تویی که در یاد منی .. تویی که در جان منی
صبا , به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان , تو داده ای ما را

آرزو دارم تو را ای آهوی زیبایم .. آرزو ….. لحظه های شیرین را با تو تصور میکنم .. تصور ….. بله .. خیال خود را با یاد تو میپرورانم تا ذهن و جانم با یاد تو انس گیرند .. تا قدرت وجودم جهان هستی را نیز با من همراه کند .. تا ابر و باد و ماه و خورشید نیز همراهیم کنند … تا همه همان بخواهند که …………. اما نه .. همان بخواهند که خدایم می خواهد .
مطلبی نوشته بودم چندی قبل . اسراف محبت . این عنوانش بود .. یادمه این مطلب چنان به جانم گوارا آمد که بی هیچ بهانه ای اینجا گذاشتمش .. یادمه چنان بر دلم نشست که تصمیم به تغییر گرفتم .. تصمیم به ….…. همانا پس از هر سختی ,آسانی در راه است …. اینو خدا میگه .. پس به یگانه پناهگاه بی پناهان پناه می برم ..
من غم تو را با خود ندارم .. وجودت حتی در یادم سراسر
شور و سرمستی ست ...
ای که بی تو نمیشه
برای تو می نویسم

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !
با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
نظر شما برطرف کننده ی خستگی منه .....


