به نام خداوند دانا و حکیم که تسلیم حکمت او هستم و بس

و اما .. وای خدای من .. چه حس غریبیه .. چه تجربه ی عجیبیه .. روز اعزام .. روز ساعت ها الافی .. روز ساعت ها سرپا ایستادن .. روز باز شدن چسب پاشنه ی کفش ها .. روز گرسنگی تا شب .. روزی که برای اولین بار یکی احمق تر از خودت ( فرمانده ) سرت داد میکشه .. روز تحویل گرفتن لباس های گشاد نظامی .. روز دیدن کلاه های کوچک نظامی که توی سر احدی نمیره !!.. روز گرفتن مرخصی برای رفتن به خانه .. روزی که اولین بار زندانی بودن را حس می کنی .. روزی که سرما و سکوت مرگ بار پادگان تو را به وحشت وا می دارد .. و ... و .... روزی که همه توی جایی به نام پادگان غمگینن و از هر فرصتی برای سر بر زانو گذاردن بهره می برن !! ............
آری .. روز اعزام اینگونه بود ..
چند روزی مرخصی برای آماده کردن لباس و غیره دادن .. پس این مطلب برای ۲ ماه یادگاری ام در اینجاست ......
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت


